جادوگری چیست؟

زندگی فراتر از آن چیزی است که به آن فکر میکنی

چند جمله از بزرگان جهان(6)درباره انديشه واعتدال
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳٠  کلمات کلیدی:

1- انديشه مرد آيينه اي است كه خوب و بد اعمال او را مي نماياند. (امام علي ع)
2- هنگامي كه همه يكسان فكر مي كنند ديگر كسي بيشتر نمي انديشد. (والتر ليپمن)
3- دو كلمه كوچك «آري» و «نه» كه تلفظشان آسان مي نمايد كلماتي هستند كه براي اداي آنها انديشه و مطالعه فراوان لازم است. (پتياگور)
4- به زبانت اجازه مده كه قبل از انديشه ات به راه بيفتد. (شيلون)
5- انديشه كردن اينكه چه گويم، به از پشيماني خوردن كه چرا گفتم. (سعدي شيرازي)
6- اعتدال و ميانه روي انسان را در وصول به مرحله كمال نزديك مي كند. (ارسطو)
7- آنكه بيش از اندازه محتاط است بسيار كم كار انجام مي دهد. (فردريك شيلر)
8- انسان مي تواند دو دقيقه بدون هوا، دو هفته بدون نوشيدن آب و سه هفته بدون غذا و يك عمر بدون پول زندگي كند ولي نمي تواند يك لحظه بدون انديشه زندگي نمايد. (بنيامين فرانكلين)
9- مرد بزرگ از سه چيز پرهيز مي كند: شهوت در جواني، ستيزه جويي در ابتداي كهولت و جاه طلبي در پيري. (كنفسيوس)
10- نه طوطي باش كه گفته ديگران را تكرار كني و نه بلبل باش كه گفته خود را به هدر دهي. (سعيد نفيسي)


 
چندجمله از بزرگان جهان(5)
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٤  کلمات کلیدی:

۱- جهان مانند مار است كه دست كشيدن بر آن نرم و پسنديده است و زهر آن كشنده. (امام علي(ع) )
2- جهان مانند آيينه است، آيينه هميشه انعكاس صورت صورت خود انسان را نشان مي دهد. (مهاتما گاندي)
3- به شخصي كه به هيچ كس اعتماد ندارد اطمينان نداشته باشيد. (كريستوفر مارلو)
4- اتلاف وقت خودكشي واقعي است. (يونگ)
5- مقياس ارزش مرد اهميتي است كه به وقت خود مي دهد. (رالف والدو)
6- آنكه امروز را ازدست مي دهد فردا را نخواهد يافت، خوشبختي آينده دراستفاده از زمان حال است. (شانينگ)
7- اعتراف به ناداني از چيزي كه نميدانم، مرا شرمگين نمي سازد. (سيسرون)
8- عجيب است ولي حقيقت دارد، حقيقت هميشه عجيب تر از تخيل است. (لرد بايرون)
9- تنها دو تن از مصابحت يكديگر لذت مي برند، مردي كه سخن جز راست نگويد و آنكس كه جز راست گوش فرا ندهد. (ادوارد مورو)
10- فحش دليل آن كساني است كه حق ندارند. (ژان ژاك روسو)
11- يا چنان نماي كه هستي يا چنان باش كه مي نمايي. ( بايزيد بسطامي)
12- حقيقت چون روغن بادام است هميشه به خورد ديگران مي دهيم بدون اينكه خود قطره اي بخوريم. (مارك تواين)


 
طريقت طولتکها (۲)
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٧  کلمات کلیدی:

اين مطلب توسط آقای شاهرخ فروقی فرستاده شده است.

خوان رامون خيمنس

ـ ما بايد همه چيزهاي اطرافمان را حس كنيم و گرنه جهان معني خود را از دست مي دهد.
ـ احساس اهميت كردن انسان را سنگين و بي دست و پا و خودپسند مي سازد. براي اهل معرفت بودن بايد سبكبار و روان بود.
ـ كار آمد ترين طريق زيستن زندگي كردن در مقام يك جنگاور است. پيش از آنكه تصميمي بگيري نگران باش و بينديش. اما همينكه تصميم گرفتي فارغ از هر فكر و نگراني قدم در راه نه زيرا هنوز هزاران تصميم ديگر وجود دارد كه در پيش رو خواهي داشت. اين است راه و روش يك جنگاور. جنگاور زماني به مرگ خود مي انديشد كه اوضاع روشن نباشد. تصور مرگ تنها چيزي است كه به روح ما اعتدال مي بخشد.
ـ وقتي كسي را دوست داشتي بايد ثابت قدم باشي، به حدي كه دوباره زنده كردن انسان را ممكن بپنداري.
ـ مي توان ثابت قدم بود و سخت ثابت قدم بود حتي با علم به اينكه آنچه مي كنيم بيهوده است. اما نخست بايد بدانيم كه كارمان بيهوده است و در همان حال چنان به دنبالش باشيم كه گوئي نمي دانستيم. و اين جنون اختياري سالك است.
ـ انسان بايد راه خود را به كمك دل انتخاب كند تا شادمان ترين و سرزنده ترين باشد. اي بسا كه چنين كسي بتواند هميشه بخندد.
ـ تقدير ما انسانها، بد يا خوب، آموختن است. من آموخته ام كه ببينم و به تو مي گويم كه هيچ چيز در واقع مهم نيست. اكنون نوبت توست: شايد روزي ببيني و آنگاه در خواهي يافت كه چيزي مهم است يا مهم نيست. براي من هيچ چيز مهم نيست، اما چه بسا كه براي تو همه چيز مهم باشد. اهل معرفت با عمل زندگي مي كند، نه با فكر كردن درباره عمل، و نه با فكر كردن درباره چيزي كه پس از انجام دادن عمل به آن فكر خواهد كرد. اهل معرفت راهي را به هدايت دل برمي گزيند و آن را دنبال مي كند. و آنگاه نگاه مي كند و شاد مي شود و مي خندد و سپس مي بيند و مي داند. او مي داند كه خيلي زود زندگيش يكسره به سر خواهد آمد. او مي داند كه چون هر كس ديگر راه به جائي نخواهد برد چون مي بيند پس ميداند كه هيچ چيز مهمتر از هيچ چيز نيست. به بيان ديگر، اهل معرفت فخر ندارد، مقام ندارد، خانواده ندارد، نام ندارد، وطن ندارد، و آنچه دارد تنها زندگي است كه بايد آن را گذراند. و تحت اين شرايط علقه او با اطرافيانش همان جنون اختياري است، و بدين گونه است كه اهل معرفت نيز جد و جهد مي كند، عرق مي ريزد، نفس نفس ميزند، و اگر كسي به او نگاه كند درست مثل مردم عادي است، جز آنكه جنون زندگيش را فراچنگ خود دارد. اهل معرفت، با توجه به اينكه هيچ چيز مهمتر از چيز ديگر نيست، به هر كاري تن درمي دهد، و آن را چنان انجام مي دهد كه گوئي برايش مهم است. جنون اختياري او وادارش مي سازد كه بگويد آنچه مي كند مهم است و چنان به كارش وا ميدارد كه انگار واقعأ هم مهم است. ولي با اين حال او خود مي داند كه مهم نيست. بنابراين، زماني كه كار را به پايان برد در آرامش خلوت مي كند و كارش چه خوب باشد و چه بد و چه نتيجه بخش باشد و چه بي نتيجه، به هيچ رو برايش اهميت ندارد. از سوي ديگر بسا كه اهل معرفت چنين اختيار كند كه كاملا كاهل بماند و هرگز دست به كاري نزند و چنان رفتاري داشته باشد كه گوئي كاهل بودن برايش اهميت دارد. او در اين كار نيز بحق صادق خواهد بود، چرا كه اين نيز همان جنون اختياري اوست. تو در باره اعمال خودت فكر ميكني، پس بايد هم باور كني كه اين اعمال همانقدر اهميت دارند كه تو مي انديشي، در حالي كه واقعيت آن است كه هيچيك از كارهائي كه انسان مي كند مهم نيست، پس من چگونه به زندگي ادامه دهم؟ بهتر آن خواهد بود كه بميرم. اين است آنچه تو مي گوئي و باور داري، زيرا تو در باره زندگي فكر مي كني، همان گونه كه اكنون به اين مي انديشي كه ديدن چگونه چيزي است. تو از من ميخواهي كه اين را برايت توضيح دهم تا بتواني به فكر كردن در اين باره بپردازي، درست به همان طريق كه در باره هر چيز ديگر فكر مي كني. اما، انديشيدن به هيچ وجه مطرح نيست. و از اين روست كه نمي توانم برايت بگويم كه ديدن چگونه چيزي است. جنون اختياري خيلي شبيه به ديدن است. چيزي است كه نمي تواني در باره اش فكر كني.
ـ تقدير ما در مقام انسان آموختن است و انسان همانطور به سوي معرفت مي رود كه به جنگ مي رود. انسان با ترس و احترام به سوي معرفت يا جنگ ميرود ولي آگاه از اينكه به جنگ ميرود و همراه به اعتماد مطلق به خويشتن. به خودت اعتماد كن نه به من.
ـ در زندگي اهل معرفت تهي بودن وجود ندارد. همه چيز پر و سرشار است و همه چيز يكسان. براي اهل معرفت شدن بايد جنگاور بود ونه كودكي نالان. انسان بايد بدون تسليم شدن، بدون شكايت، و بدون عقب نشيني تا آنجا بستيزد كه ببيند تنها براي اينكه بداند كه هيچ چيز مهم نيست.
ـ اهل معرفت هم دوست ميدارد. همين و بس. او هر چه يا هر كس را كه بخواهد دوست ميدارد، ولي از جنون اختياري خود براي بي توجه بودن به اين علاقه بهره ميبرد. درست عكس آنچه تو اكنون ميكني. ديگران را دوست داشتن يا دوست داشته شدن از سوي ديگران همه آن چيزي نيست كه در مقام يك انسان مي توان كرد. جنون اختياري در اعمالي كاربرد دارد كه در يك جمع انساني انجام ميدهيم و از اين رو چنين ميگويم كه مي توانم جمع انساني را ببينم.
ـ وقتي سالك براي ديدن مي كوشد، براي دست يافتن به قدرت مي كوشد. اعمال سالك را نبايد شوخي گرفت چرا كه سالك در هر خم راه با مرگ بازي ميكند.
ـ مثل يك جنگاور زندگي كن. پيش از اين به تو گفته ام كه جنگاور مسئوليت اعمالش را به عهده مي گيرد، حتي پيش پا افتاده ترين اعمالش را. 
ـ شكست خوردن شرط لازم زندگي است. انسانها يا غالبند يا مغلوب و بسته به اين دو حالت يا ستمگرند يا ستم بر. تا زماني كه انسان نبيند اين دو حالت شايع و جاري است. ديدن اما پندار پيروزي، شكست، يا رنج را نابود مي كند.
ـ بايد با شكيبائي منتظر باشي و بداني كه منتظري و بداني كه براي چه منتظري. اين راه و رسم جنگاوران است.
ـ آنچه ما را شوربخت مي كند خواستن است. پس اگر بياموزيم كه خواسته هاي خود را به هيچ كاهش دهيم هر اندك چيزي كه به دست آريم نعمتي راستين است.
ـ تنها جنگاور است كه مي تواند بماند. جنگاور مي داند كه در انتظار است و مي داند كه در انتظار چيست. و مادام كه انتظار مي كشد هيچ نمي خواهد و از اين رو اندك چيزي كه به دست آورد بيش از آن است كه بتوان خورد. اگر نياز به خوردن داشته باشد راهي خواهد يافت، چرا كه گرسنه نيست اگر چيزي تنش را بيازارد راه چاره اي براي آن پيدا خواهد كرد چرا كه درد نمي كشد. گرسنه بودن يا درد كشيدن بدان معني است كه خويشتن خود را رها كرده است و ديگر جنگاور نيست و نيروهاي درد و گرسنگي او را نابود خواهند كرد.
ـ جنگاور جز اراده و صبر ندارد و با آنها است كه آنچه را بخواهد مي سازد.
ـ محروم كردن خودت نوعي تن به خواسته دادن و تسليم است. اين كار به ما مي باوراند كه داريم كارهاي بزرگ مي كنيم در حالي كه بواقع در درون خويش دربنديم. اراده قدرت است. و از آنجا كه قدرت است، بايد كنترل شود و هماهنگ باشد و اين كار زمانگير است. آنچه سالك آن را اراده مي نامد قدرتيست كه در درون ماست. انديشه نيست.


 
طريقت طولتکها (۱)
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٧  کلمات کلیدی:

اين مطلب توسط آقای شاهرخ فروقی فرستاده شده است.

پرنده تنها

ـ پرنده پنج خصلت داشت 
۱) نخستين اوج در پرواز 
۲) سپس پرواز بي همراه 
۳) به منقارش هدف گيرد فراز كهكشانها را 
۴) چهارم رنگ بي رنگی
۵) نوايش همچنان نجوا .

سان خوان دلاكروز

ـ مردم متوجه نيستند كه مي توانند، هر وقت كه بخواهند، هر چيزي را كه بخواهند در زندگي رها كنند ـ به همين سادگي.
ـ آدم ميتواند موافقت همه چيزهاي اطرافش را به دست آورد.
ـ براي هر كاري كه انجام مي دهيم فقط يك چيز واجب است و آن هم روح است. آدم بدون روح هيچ كاري نمي تواند بكند.
ـ فقط دو راه وجود دارد: يا ما همه چيز را مسلم و واقعي و قطعي مي پنداريم و يا نقطه نظر مخالف را انتخاب مي كنيم. اگر پيشنهاد اول را بپذيريم به ملالي كشنده از دنيا و از خودمان مي رسيم. با انتخاب راه دوم كه لازمه اش محو كردن تاريخچه شخصي است فضاي مه آلودي در اطراف خود ايجاد مي كنيم. حالت اسرار آميز و فوق العاده اي است. هيچكس نمي داند خرگوش از كجا بيرون خواهد آمد. حتي خودش.
هنگامي كه هيچ چيز مسلم و قطعي نيست، ما هميشه گوش به زنگ خواهيم بود و هميشه آماده رفتن هستيم. اگر انسان نداند كه خرگوش پشت كدام بوته پنهان شده هيجان انگيزتر است تا اينكه طوري رفتار كند كه انگار همه چيز را ميداند.
ـ دنياي اطراف ما بي نهايت مرموز است و به آساني اسرارش را فاش نمي كند. تا هنگامي كه تو معتقد باشي كه مهمترين چيز عالم هستي، نخواهي توانست دنياي اطرافت را واقعأ دريابي. مانند اسبي خواهي بود با چشم بند، فقط خودت را خواهي ديد، جدا از همه عالم.
ـ دنياي اطراف ما اسرار آميز است. انسانها بيش از ديگر چيزها ارزش ندارند و هنگامي كه گياهي با ما سخاوتمند است بايد از او تشكر كنيم، اگر نه ممكن است نگذارد برويم.
ـ مسأله نزديك بودن مرگ، ترسها و دلواپسي هاي ما را پوچ و بيهوده جلوه مي دهد.
ـ وقتي انسان تصميم مي گيرد كاري را انجام دهد بايد با تمام وجود آن را بپذيرد و انجام دهد و مسئوليت تام و تمام آنچه را مي كند بپذيرد. كاري كه ميكند مهم نيست، اول بايد بداند چرا آن كار را مي كند و آنوقت بايد هر چه را كه براي انجام آن لازم است، بدون كوچكترين ترديد و كمترين پشيماني بپذيرد.
ـ دوست من، در دنيائي كه مرگ شكارچي آن است، فرصتي براي تأسف و شك نيست. فقط براي تصميم گرفتن وقت هست.
- مسئوليت تصميمي را پذيرفتن، يعني آماده بودن براي مردن در راه آن تصميم. خود تصميم مهم نيست. هيچ چيز جدي تر از چيز ديگر نيست. متوجه نيستي كه در دنيائي كه مرگ شكارچي آن است، تصميم بزرگ و كوچك وجود ندارد؟ فقط تصميمهائي است كه در برابر مرگ گريز ناپذيرمان مي گيريم.
ـ لازمه شكارچي بودن دانستن چيزهاي بسيار است: لازم است كه شخص بتواند دنيا را به چندين طريق ببيند. براي شكارچي بودن بايد با همه چيز در توافق كامل بود، وگر نه شكار به وظيفه نادلپذيري تبديل مي شود.
ـ يك شكارچي خوب طريقه اقدامش را هر چند بار كه لازم باشد تغيير مي دهد. يك شكارچي نبايد كه فقط عادات طعمه هايش را بشناسد. او بايد بداند كه روي زمين نيروهائي هست كه انسانها و حيوانات و هر موجود جانداري را هدايت مي كنند. قدرتهائي كه زندگي و مرگ ما را در دست دارند.
ـ انسان بايد مسئوليت اين زندگي را بپذيرد. زندگي در دنيائي شگفت انگيز.
ـ آدمهاي خوشبخت، آدمهائي هستند كه نسبت به حقيقت آنچه انجام مي دهند بسيار دقيق هستند. خوشبختي آنها در اين است كه با علم كامل به اينكه فرصت ندارند عمل ميكنند. در نتيجه اعمال آنها از اقتدار بخصوصي برخوردار است. هر عملي قدرتي دارد. مخصوصأ وقتي كسي كه آنرا انجام مي دهد مي داند كه اين آخرين نبردش در روي زمين خواهد بود. در اقدام به عمل با علم به اينكه اين عمل مي تواند آخرين نبرد ما در روي زمين باشد، خوشبختي شگفت و درخشاني وجود دارد.
- دوست من تو وقت نداري. اين بدبختي انسان است. هيچيك از ما وقت كافي نداريم و در اين دنياي ترسناك، در اين دنياي اسرار آميز، تداوم تو هيچ معنائي نمي تواند داشته باشد. تداوم تو فقط موجب بزدلي تو مي شود. اعمال تو نه اقتدار دارد، نه نفوذ و نه قدرت مجبور كننده اعمال فردي را كه مي داند دست به آخرين مبارزه اش در روي زمين ميزند. به عبارت ديگر، تداوم تو، نه تو را خوشبخت مي كند و نه نيرومند.
- ذهنت را روي آنچه تو را به مرگت مي پيوندد متمركز كن. بدون كمترين افسوس، بدون كوچكترين غم، بدون كوچكترين نگراني ذهنت را روي اين مطلب متمركز كن كه وقت نداري، و بگذار اعمالت در نتيجه آن انجام شوند، بگذار هر كدام از اعمالت آخرين نبرد تو در روي زمين باشد. فقط در اين شرايط است كه اعمالت از اقتدار كامل برخوردار خواهند بود. در غير اين صورت تا زماني كه زنده باشي بزدلانه عمل خواهي كرد.
- اگر بايد بميري، براي بزدلي فرصت نداري. چون بزدلي موجب مي شود كه به چيزهائي چنگ بيندازي كه فقط در انديشه ات وجود دارد. اين چنگ انداختن تو را تسلي مي دهد ولي فقط تا هنگامي كه آرامش برقرار است. زيرا وقتي كه دنياي ترسناك، دنياي اسرار آميز دهانش را براي تو خواهد گشود – همانطور كه براي هر يك از ما مي گشايد – متوجه خواهي شد كه طريقه رفتارت اصلا قابل اطمينان نبوده است. بزدلي مانع مي شود آنچه را به عنوان انسان براي ما مقدر شده بشناسيم و مورد بهره برداري قرار دهيم.
ـ مرگ در انتظار ماست و آنچه در اين لحظه انجام مي دهيم شايد آخرين نبرد ما در روي زمين باشد. اگر مي گويم نبرد براي اين است كه واقعأ هر عملي يك مبارزه است. اغلب افراد بدون مبارزه و بدون انديشه، اعمال مختلفي انجام مي دهند، بر عكس، يك شكارچي نخست در باره هر عملي قضاوت مي كند و چون علم كامل به مرگ خود دارد، از روي بصيرت كامل اعمالش را انجام مي دهد. درست مثل اينكه هر عمل او آخرين مبارزه اوست. فقط احمقها رجحان شكارچي را بر همنوعانش نمي بينند. كاملا طبيعي است كه آخرين نبرد يك شكارچي در روي زمين، شايسته ترين اعمالش باشد. به اين ترتيب او مسرور مي شود و لذت مي برد و اين امر وحشت او را زايل مي كند.
ـ يك جنگجو بايد كامل باشد تا بتواند با قدرتهائي كه شكار مي كند، معامله كند.
ـ آنچه در دنيا از همه دشوارتر است انتخاب كردن و عهده دار شدن منش و شخصيت يك جنگجوست. غمگين بودن، شكايت كردن و خود را كاملا موجه و محق دانستن هيچ فايده اي ندارد. به هيچ دردي نمي خورد كه فكر كنيم ديگران ما را آزار مي دهند. هيچ كس به كسي كاري ندارد، مخصوصأ به يك جنگجو .
ـ انسان مي تواند به ماوراي محدوديتهاي خود برود، به شرط آنكه رفتار مناسبي داشته باشد.
- يك جنگجو خود منش خويش را مي آفريند. ما براي همه اعمالمان نياز به رفتار جنگجو داريم. اگر نه دچار انحراف و زشتي مي شويم. زندگي بدون چنين رفتاري عاري از اقتدار است.
- يك جنگجو مانند يك شكارچي همه چيز را محاسبه مي كند. معني كنترل كردن همين است. ولي وقتي همه چيز را محاسبه كرد، اقدام مي كند. خود را رها مي كند و اين توكل است. يك جنگجو برگي در باد نيست. هيچكس نمي تواند او را به كاري وادار كند. هيچ كس نمي تواند عليه او يا عليه قضاوت تأمل شده او اقدامي كند. يك جنگجو در زندگي خودش جا مي افتد و به بهترين نحو ممكن زندگي ميكند.
- يك جنگجو ممكن است جريحه دار شود ولي مكدر نمي شود. براي يك جنگجو تا وقتي كه خودش رفتار صحيحي دارد هيچ چيز برخورنده اي در اعمال همنوعانش وجود ندارد.
- مانند يك جنگجو رفتار كردن كار ساده اي نيست، يك انقلاب است.
ـ يكي از هنرهاي جنگجو اينست كه دنيا را به دليل ويژه اي در هم شكند و آنگاه آنرا دوباره بسازد تا بتواند به زندگي ادامه بدهد.
- تجربه شخصي به من آموخته است كه براي اينكه در دنياي اقتدار، انسان بتواند خودش باشد، بايد سراسر زندگي را مبارزه كند.
ـ يك جنگجو هرگز به اقتدار پشت نمي كند بي آنكه تقاص الطافي را كه به او شده پس بدهد.
ـ مسئله اين نيست كه تو براي جسمت چه كارهائي ميكني، مسئله اينجاست كه با آن چه كارهائي نميكني.
ـ اقتدار به هيچكس تعلق ندارد. برخي از ما مي توانيم آنرا به دست آوريم، به برخي ديگر مستقيمأ داده مي شود. براي افزايش اقتدار بايد اقتدار را در راه كمك به شخص ديگري كه مي خواهد اقتدارش افزايش يابد، به كار برد.
- من مي توانم از اقتدار شخصي خودم، هر طور كه مايل باشم و براي هر كاري كه بخواهم استفاده كنم. ولي هنگامي كه مي خواهم آنرا مستقيمأ به كسي بدهم، فقط در صورتي به درد مي خورد كه آن شخص آنرا در راه جستجوي شخصي اقتدار به كار گيرد.
- هر كاري كه فرد مي كند وابسته به اقتدار شخصي اش مي باشد. به همين دليل شاهكارهاي فردي كه سرشار از اقتدار است براي آنكس كه اقتدار ندارد، باور نكردني است.
ـ يك جنگجو بايد مطمئن باشد كه هر چيز در جاي خودش قرار گرفته است. نه از اين رو كه حتمأ از ماجرائي كه در پيش رو دارد زنده بيرون خواهد آمد، بلكه به اين دليل كه اين طرز رفتار، لازمه رفتار بي نقص اوست.
ـ به اقتدار شخصي خودت اعتماد كن. اين تنها چيزي است كه در اين دنياي اسرار آميز داريم.
ـ يك جنگجو طوري اقدام مي كند كه انگار خوب مي داند چه خواهد كرد. در حاليكه از حقيقت چيزي نمي داند.
- يك جنگجو اگر به اقتدار شخصي خود اعتماد داشته باشد، رفتار بي نقصي خواهد داشت، خواه اين اقتدار بي مقدار باشد، خواه قابل ملاحظه.
ـ تنها يك راه براي آموختن وجود دارد، و آن تجربه كردن است. از اقتدار صحبت كردن به هيچ دردي نمي خورد. اگر مي خواهي بداني اقتدار چيست و اگر مي خواهي آنرا به دست آوري، بايد خودت به همه چيز يورش ببري و آنها را برانگيزي. راه شناخت و اقتدار بسيار سخت و طولاني است.
ـ راز يك جسم مقاوم در آنچه برايش انجام مي دهي نيست، بلكه در آن چيزهائي است كه برايش انجام نميدهي. كليد اقتدار در نكردن آن چيزي است كه مي تواني انجام دهي.
ـ آسايش و آرامش كيفيتي است كه انسان بايد بوجود آورد. كيفيتي كه شخص بايد بشناسد تا به جستجويش برخيزد. آسايش هدفي است كه بايد به طور ارادي دنبال كرد.
ـ هر چيزي در دنيا بيش از آن است كه مي نمايد.
ـ اين دنياي توست. تو متعلق به اين دنيا هستي و اين دنيا ميدان شكار تو هم هست. هيچ راهي براي فرار از عمل دنيا نيست. پس يك جنگجو دنيا را تبديل به ميدان شكار مي كند. به عنوان يك شكارچي يك جنگجو مي داند كه دنيا براي خدمت كردن ساخته شده است. بنابراين او از همه چيز آن استفاده مي كند. يك جنگجو مانند يك دزد دريائي بي هيچ ملاحظه اي آن چه را كه مي خواهد مي گيرد و از هر چه مي خواهد استفاده مي كند. با اين تفاوت كه يك جنگجو از اينكه خودش هم مورد استفاده و تصاحب قرار گيرد، هيچ ناراحت و متعجب نمي شود.
ـ وقتي جنگجو با حريف خود روبرو مي شود. اگر اين حريف يك انسان عادي نباشد، جنگجو بايد مقاومت كند. اين تنها چيزي است كه او را روئين تن ميكند. هنگامي كه يك جنگجو مي خواهد در رابطه با همنوعانش، يعني انسانها، اقدامي بكند از عمل استراتژيك استفاده مي كند. و در اين عمل نه پيروزي وجود دارد و نه شكست. فقط عمل و اقدام وجود دارد. عمل استراتژيك، يعني اينكه انسان در اختيار ديگران نباشد .
ـ براي سالك بودن انسان بايد شيفته باشد، يك انسان شيفته علائق دنيوي دارد و چيزهاي ارزشمندي برايش وجود دارد، حداقل به مسيري كه ميرود معتقد است. و روزي او بايد شيفتگي خود را رها كند و خانه اش را، ملتش را، و همه زيبائي هائي را كه مورد علاقه اش بودند.

ـ تنها زنگي و پرنده اي سكوت را مي شكنند 
ـ گوئي با غروب خورشيد سخن مي گويند 
ـ سكوتي زرين، بعد از ظهري بلور آجين
ـ خلوصي سرگردان درختان آرام را به رقص وامي دارد
ـ و فراسوي اين همه 
ـ رودخانه اي روشن به خواب ميبيند كه 
ـ مرواريدها را درمي نوردد
ـ رها ميشود
ـ و در بيكرانها جاري......
 


 
داستان شیطان
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٠  کلمات کلیدی:

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود. فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه طلبی و... هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی ها پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی ها آزادگیشان را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد. دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم. نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی؟ آدمها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم. آنوقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیز فریب می خورند.
از شیطان بدم می آمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.
دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم بگذار یکبار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یکبار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه ی عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود! فهمیدم که آنرا کنار بساط شیطان جاگذاشته ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم. عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آنوقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم تمام شد. بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همانجا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم، به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.