جادوگری چیست؟

زندگی فراتر از آن چیزی است که به آن فکر میکنی

طريقت طولتکها (۲)
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٧  کلمات کلیدی:

اين مطلب توسط آقای شاهرخ فروقی فرستاده شده است.

خوان رامون خيمنس

ـ ما بايد همه چيزهاي اطرافمان را حس كنيم و گرنه جهان معني خود را از دست مي دهد.
ـ احساس اهميت كردن انسان را سنگين و بي دست و پا و خودپسند مي سازد. براي اهل معرفت بودن بايد سبكبار و روان بود.
ـ كار آمد ترين طريق زيستن زندگي كردن در مقام يك جنگاور است. پيش از آنكه تصميمي بگيري نگران باش و بينديش. اما همينكه تصميم گرفتي فارغ از هر فكر و نگراني قدم در راه نه زيرا هنوز هزاران تصميم ديگر وجود دارد كه در پيش رو خواهي داشت. اين است راه و روش يك جنگاور. جنگاور زماني به مرگ خود مي انديشد كه اوضاع روشن نباشد. تصور مرگ تنها چيزي است كه به روح ما اعتدال مي بخشد.
ـ وقتي كسي را دوست داشتي بايد ثابت قدم باشي، به حدي كه دوباره زنده كردن انسان را ممكن بپنداري.
ـ مي توان ثابت قدم بود و سخت ثابت قدم بود حتي با علم به اينكه آنچه مي كنيم بيهوده است. اما نخست بايد بدانيم كه كارمان بيهوده است و در همان حال چنان به دنبالش باشيم كه گوئي نمي دانستيم. و اين جنون اختياري سالك است.
ـ انسان بايد راه خود را به كمك دل انتخاب كند تا شادمان ترين و سرزنده ترين باشد. اي بسا كه چنين كسي بتواند هميشه بخندد.
ـ تقدير ما انسانها، بد يا خوب، آموختن است. من آموخته ام كه ببينم و به تو مي گويم كه هيچ چيز در واقع مهم نيست. اكنون نوبت توست: شايد روزي ببيني و آنگاه در خواهي يافت كه چيزي مهم است يا مهم نيست. براي من هيچ چيز مهم نيست، اما چه بسا كه براي تو همه چيز مهم باشد. اهل معرفت با عمل زندگي مي كند، نه با فكر كردن درباره عمل، و نه با فكر كردن درباره چيزي كه پس از انجام دادن عمل به آن فكر خواهد كرد. اهل معرفت راهي را به هدايت دل برمي گزيند و آن را دنبال مي كند. و آنگاه نگاه مي كند و شاد مي شود و مي خندد و سپس مي بيند و مي داند. او مي داند كه خيلي زود زندگيش يكسره به سر خواهد آمد. او مي داند كه چون هر كس ديگر راه به جائي نخواهد برد چون مي بيند پس ميداند كه هيچ چيز مهمتر از هيچ چيز نيست. به بيان ديگر، اهل معرفت فخر ندارد، مقام ندارد، خانواده ندارد، نام ندارد، وطن ندارد، و آنچه دارد تنها زندگي است كه بايد آن را گذراند. و تحت اين شرايط علقه او با اطرافيانش همان جنون اختياري است، و بدين گونه است كه اهل معرفت نيز جد و جهد مي كند، عرق مي ريزد، نفس نفس ميزند، و اگر كسي به او نگاه كند درست مثل مردم عادي است، جز آنكه جنون زندگيش را فراچنگ خود دارد. اهل معرفت، با توجه به اينكه هيچ چيز مهمتر از چيز ديگر نيست، به هر كاري تن درمي دهد، و آن را چنان انجام مي دهد كه گوئي برايش مهم است. جنون اختياري او وادارش مي سازد كه بگويد آنچه مي كند مهم است و چنان به كارش وا ميدارد كه انگار واقعأ هم مهم است. ولي با اين حال او خود مي داند كه مهم نيست. بنابراين، زماني كه كار را به پايان برد در آرامش خلوت مي كند و كارش چه خوب باشد و چه بد و چه نتيجه بخش باشد و چه بي نتيجه، به هيچ رو برايش اهميت ندارد. از سوي ديگر بسا كه اهل معرفت چنين اختيار كند كه كاملا كاهل بماند و هرگز دست به كاري نزند و چنان رفتاري داشته باشد كه گوئي كاهل بودن برايش اهميت دارد. او در اين كار نيز بحق صادق خواهد بود، چرا كه اين نيز همان جنون اختياري اوست. تو در باره اعمال خودت فكر ميكني، پس بايد هم باور كني كه اين اعمال همانقدر اهميت دارند كه تو مي انديشي، در حالي كه واقعيت آن است كه هيچيك از كارهائي كه انسان مي كند مهم نيست، پس من چگونه به زندگي ادامه دهم؟ بهتر آن خواهد بود كه بميرم. اين است آنچه تو مي گوئي و باور داري، زيرا تو در باره زندگي فكر مي كني، همان گونه كه اكنون به اين مي انديشي كه ديدن چگونه چيزي است. تو از من ميخواهي كه اين را برايت توضيح دهم تا بتواني به فكر كردن در اين باره بپردازي، درست به همان طريق كه در باره هر چيز ديگر فكر مي كني. اما، انديشيدن به هيچ وجه مطرح نيست. و از اين روست كه نمي توانم برايت بگويم كه ديدن چگونه چيزي است. جنون اختياري خيلي شبيه به ديدن است. چيزي است كه نمي تواني در باره اش فكر كني.
ـ تقدير ما در مقام انسان آموختن است و انسان همانطور به سوي معرفت مي رود كه به جنگ مي رود. انسان با ترس و احترام به سوي معرفت يا جنگ ميرود ولي آگاه از اينكه به جنگ ميرود و همراه به اعتماد مطلق به خويشتن. به خودت اعتماد كن نه به من.
ـ در زندگي اهل معرفت تهي بودن وجود ندارد. همه چيز پر و سرشار است و همه چيز يكسان. براي اهل معرفت شدن بايد جنگاور بود ونه كودكي نالان. انسان بايد بدون تسليم شدن، بدون شكايت، و بدون عقب نشيني تا آنجا بستيزد كه ببيند تنها براي اينكه بداند كه هيچ چيز مهم نيست.
ـ اهل معرفت هم دوست ميدارد. همين و بس. او هر چه يا هر كس را كه بخواهد دوست ميدارد، ولي از جنون اختياري خود براي بي توجه بودن به اين علاقه بهره ميبرد. درست عكس آنچه تو اكنون ميكني. ديگران را دوست داشتن يا دوست داشته شدن از سوي ديگران همه آن چيزي نيست كه در مقام يك انسان مي توان كرد. جنون اختياري در اعمالي كاربرد دارد كه در يك جمع انساني انجام ميدهيم و از اين رو چنين ميگويم كه مي توانم جمع انساني را ببينم.
ـ وقتي سالك براي ديدن مي كوشد، براي دست يافتن به قدرت مي كوشد. اعمال سالك را نبايد شوخي گرفت چرا كه سالك در هر خم راه با مرگ بازي ميكند.
ـ مثل يك جنگاور زندگي كن. پيش از اين به تو گفته ام كه جنگاور مسئوليت اعمالش را به عهده مي گيرد، حتي پيش پا افتاده ترين اعمالش را. 
ـ شكست خوردن شرط لازم زندگي است. انسانها يا غالبند يا مغلوب و بسته به اين دو حالت يا ستمگرند يا ستم بر. تا زماني كه انسان نبيند اين دو حالت شايع و جاري است. ديدن اما پندار پيروزي، شكست، يا رنج را نابود مي كند.
ـ بايد با شكيبائي منتظر باشي و بداني كه منتظري و بداني كه براي چه منتظري. اين راه و رسم جنگاوران است.
ـ آنچه ما را شوربخت مي كند خواستن است. پس اگر بياموزيم كه خواسته هاي خود را به هيچ كاهش دهيم هر اندك چيزي كه به دست آريم نعمتي راستين است.
ـ تنها جنگاور است كه مي تواند بماند. جنگاور مي داند كه در انتظار است و مي داند كه در انتظار چيست. و مادام كه انتظار مي كشد هيچ نمي خواهد و از اين رو اندك چيزي كه به دست آورد بيش از آن است كه بتوان خورد. اگر نياز به خوردن داشته باشد راهي خواهد يافت، چرا كه گرسنه نيست اگر چيزي تنش را بيازارد راه چاره اي براي آن پيدا خواهد كرد چرا كه درد نمي كشد. گرسنه بودن يا درد كشيدن بدان معني است كه خويشتن خود را رها كرده است و ديگر جنگاور نيست و نيروهاي درد و گرسنگي او را نابود خواهند كرد.
ـ جنگاور جز اراده و صبر ندارد و با آنها است كه آنچه را بخواهد مي سازد.
ـ محروم كردن خودت نوعي تن به خواسته دادن و تسليم است. اين كار به ما مي باوراند كه داريم كارهاي بزرگ مي كنيم در حالي كه بواقع در درون خويش دربنديم. اراده قدرت است. و از آنجا كه قدرت است، بايد كنترل شود و هماهنگ باشد و اين كار زمانگير است. آنچه سالك آن را اراده مي نامد قدرتيست كه در درون ماست. انديشه نيست.